مسیر جاری : صفحه اصلی/بانک پیامک/شعر/رباعی
آخرین پیامک ها - رباعی
اى پیر خرابات دل، آبادم کن
از بندگى خویشتن، آزادم کن
شادى بجز از دیدن او، رنج بود
شادى بزداى از دلم، شادم کن
گر بر سر کوى تو نباشم، چکنم؟
گـر واله روى تو نباشم، چکنم؟
اى جان جهان به تار موى تو اسیر
گر بسته موى تو نباشم، چکنم؟
فخر است براى من، فقیرِ تو شدن
از خویش گسستن و اسیرِ تو شدن
طوفان زده بلاى قهرت بودن
یکتا هدفِ کمان و تیر تو شدن
اى یاد تو، راحت دل درویشان
فریاد رسانِ مشکل درویشان
طور و شجر است و جلوه روى نگار
یاران! این است حاصل درویشان
فاش است به نزد دوست، راز دلِ من
آشفته دلّ و رنج بى‏حاصل من
طوفان فزاینده‏اى اندر دل ماست
یا رب! ز چه خاکى بسرشتى گِل من
دیوانه شو، این عقال از پا واکن
طاووس، ز جلوه زاغ را رسوا کن
حال دلِ عقل را ز دیوانه مپرس
مفتون عقال و عقل را پیدا کن
یاران، نظرى که نیک اندیش شوم
بیگانه ز قید هستىِ خویش شوم
تکبیر زنان رو سوى محبوب کنم
از خرقه برون آیم و درویش شوم
برخیز که رهروان به راهند، همه
پیوسته به سوى جایگاهند، همه
آنجا که بجز دوست، ز کس یادى نیست
افسرده دلان روى سیاهند، همه
تا کوس اَنَاالحق بزنى، خودخواهى
در سرّ هویّتش تو ناآگاهى
بَردار حجاب خویشتن از سر راه
با بودن آن، هنوز اندر راهى
عاشق نشدى، اگر که نامى دارى
دیوانه نه‏اى، اگر پیامى دارى
مستى نچشیده‏اى، اگر هوش توراست
ما را بنواز تا که جامى دارى
آن دل که به یاد تو نباشد، دل نیست
قلبى که به عشقت نتپد جز گِل نیست
آن کس که ندارد به سر کوى تو، راه
از زندگى بى ثمرش حاصل نیست
فاطى که ز من نامه عرفانى خواست
از مورچه‏اى، تخت سلیمانى خواست
گویى نشنیده ما عرفناک از آنک
جبریل از او نفخه رحمانى خواست
جز هستىِ دوست در جهان، نتوان یافت
در نیست نشانه‏اى ز جان نتوان یافت
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
در کوْن و مکان به غیر آن نتوان یافت
فاطى که به دانشکده ره یافته است
الفاظى چند را به هم بافته است
گویى که به یک دو جمله طوطى وار
سوداگرِ ذاتِ پاکِ نایافته است
فصلى بگشا که وصف رویت باشد
آغازگر طُرّه مویـت باشد
طومار علوم و فلسفه درهم پیچ
یارا، نظرى که ره به سویت باشد
فاطى که فنون فلسفه مى‏خواند
از فلسفه فا و لام و سین مى‏‌داند
امیّد مـــن آن است که با نورِخدا
خود را ز حجاب فلسفه برهاند
جـز فیض وجود او، نباشد هرگز
عکس نمود او، نباشد هرگز
مرگ است، اگر هستى دیگر بینى
بودى جز بود او، نباشد هرگز
در محفل دوستان، بجــز یاد تو نیست
آزاده نباشد آنکه آزاد تـو نیست
شیرین لب و شیرین خط و شیرین گفتار
آن کیست که با این همه، فرهاد تو نیست؟
فاطى، به ‏سوى دوست سفر باید کرد
از خویشتنِ خـــویش گذر باید کرد
هر معرفتى کـــه بوىِ هستىِ تو داد
دیوى است به ره، از آن حذر باید کرد
ذرّات وجود، عاشق روى وى‏اند
با فطرت خویشتن، ثناجوى وى‏اند
ناخواسته و خواسته دلها همگى
ر جا که نظر کنند، در سوى وى‏اند
تبلیغات